قسمتی از کتاب بادبادک باز

با با گفت : خوب است . اما چشمهایش غرق فکر وخیال بود . " خب ، هردرسی که به ات می دهند ، سرجایش ، اما فقط یک گناه وجود دارد ، فقط یکی . آن هم دزدی است .
 هرگناه دیگری صورت دیگر دزدی است .  حرفم را می فهمی ؟" با با گفت : " وقتی مردی را بکشی ، زندگی را ازاو دزدیده ای .  حق زنش را برای داشتن شوهر دزدیده ای ، همین طور حق بچه هایش را به داشتن پدر.  وقتی دروغ بگویی ، حق طرف را برای دانستن راست دزدیده ای.  وقتی کسی را فریب بدهی ، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای. می فهمی ؟  فهمیدم . وقتی بابا شش ساله بود ، نصفه شب دزدی به خانه پدربزرگم وارد شد .  پدربزرگم ، یک قاضی محترم ، سر راهش سبز شد . دزد خنجری به گلویش زد و او را جابه جا کشت و  پدر را از بابا دزدید ... 
/ 0 نظر / 6 بازدید