سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۱۷

پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی (=مال و اموال) نداشت و خرامان همی رفت و می گفت: 
 نه به استر بر، سوارم نه چو اشتر زیر بارم  
نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم
 غم موجود و پریشانی معدوم ندارم
نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم
اشتر سواری گفتش : ای درویش کجا می روی؟  برگرد که به سختی بمیری(=اگر اینچنین بروی می میری) . نشنید (=نشنیده گرفت) و قدم در بیابان نهاد و برفت . چون به نخله محمود (=مکانی به اسم نخلستان محمود) در رسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش فراز آمد و گفت: ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی (=در آسودگی) بمردی.
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
***
 ای بسا اسب تیز رو که بماند
 که خر لنگ جان بمنزل برد
بس که در خاک تندرستان را
دفن کردیم و زخم خورده نمرد
سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۱۷
/ 0 نظر / 9 بازدید