سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۴٣

بزرگی را پرسیدم از سیرت اِخوانِ صفا(گروهی از صوفیان و عارفان پاک نهاد) .گفت: کمینه آن که (=کمترینش آن است که) مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدم دارد و حکما گفته اند: برادر که در بند خویشست (=خودش است)  نه برادر و نه خویشست(=دشمن و بیگانه است).
همراه اگر شتاب کند در سفر، تو بیست
دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست
***
چون نبود خویش را دیانت و تقوی
قطع رحم بهتر از مودت قربی
 یاد دارم که مدعی درین بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته: حق، تعالی، در کتاب مجید(=قرآن) از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی(=دوستی نزدیکان) فرموده و این چه تو گفتی، مناقض(=نقض کننده) آن است گفتم: غلط کردی که موافق قرآن است،
و ان جاهَداکَ علی ان تُشرِکَ بی ما لَیسَ لکَ بهِ علمٌ فلا تُطِعهُما
 هزار خویش که بیگانه از خدا باشد
فدای یک تن  بیگانه ، کاشنا باشد
سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۴٣
/ 0 نظر / 10 بازدید