سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۳۱

از صحبت یاران دمشقم (= همنشینی با دوستان اهل دمشق) ملالتی(=اندوه) پدید آمده بود؛ سر در بیابانِ قدس نهادم و با حیوانات اُنس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ(=قوم آریائی ساکن در فرانسه)  شدم، و در خندق(=گودال) طرابلس(=نام شهری در شام) با جهودانم(=یهودی ها)  به کار گِل(=بنائی) بداشتند.  یکی از رؤسای حلب(=از شهر های بزرگ شام) که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای-فلان! این چه حالتست؟ گفتم: چه گویم؟ 
همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت
که از خدای نبودم به آدمی پرداخت
 قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت
که در طویله نامردمم بباید ساخت
***
پای در زنجیر پیش دوستان 
به که با بیگانگان در بوستان  بر حالت من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد(=از بند رها ساخت) و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نکاح من در آورد به کابین (=مهریه) صد دینار. مدتی بر آمد، بدخوی، ستیزه روی، نافرمان بود ؛ زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن(=تیره و مکدر کردن). زن بد در سرای مرد نکو
هم درین عالمست دوزخ او
زینهار از قرین بد، زنهار! 
و قنا ربنا عذاب النار 
باری زبان تعنّت(=سرزنش و عیبجویی)  دراز کرده همی گفت: تو آن نیستی که پدر من ترا از فرنگ باز خرید!؟ گفتم: بلی، من آنم که به ده دینار از قید فرنگم باز خرید وبه صد دینار به دست تو گرفتار کرد.
شنیدم گوسپندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید
 روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی
سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۳۱ 
/ 0 نظر / 8 بازدید