قسمتی از بوف کور/صادق هدایت

از قسمت های تکنیکی بوف کور نوشته صادق هدایت: ... بعد یک دسته از بچه های دیگر هم به ما ملحق شدند که درست یادم نیست. 
سرمامک بازی میکردیم. 
یک مرتبه که من دنبال همین لکاته رفتم نزدیک همان نهر سورن بود ، پای او لغزید و در نهر افتاد. 
او را بیرون آوردند ، بردند پشت درخت سرو ، رختش را عوض بکنند .
من هم دنبالش رفتم ، جلو او چادرنماز گرفته بودند. 
اما من دزدکی از پشت درخت ، تمام تنش را دیدم. 
او لبخند میزد و انگشت سبابه ی دست چپش را میجوید. 
بعد یک رودوشیِ سفید به تنش پیچیدند و لباس سیاه ابریشمی او را که از تار و پود نازک بافته شده بود جلو آفتاب پهن کردند. 
بالاخره پای درخت کهن سرو روی ماسه دراز کشیدم. 
صدای آب مانند حرفهای بریده بریده و نامفهومی که در عالمِ خواب زمزمه میکنند به گوشم میرسید. 
دستهایم را بی اختیار در ماسه ی گرم و نمناک فرو بردم ، ماسه ی گرم نمناک را در مشتم میفشردم ، مثل گوشت سفت تن دختری بود که در آب افتاده باشد و لباسش را عوض کرده باشند.
نمی دانم چقدر وقت گذشت ، وقتی که از سر جای خودم بلند شدم بی اراده به راه افتادم. همه جا ساکت و آرام بود. من می رفتم ولی اطراف خودم را نمیدیدم. یک قوه ای که به اراده ی من نبود مرا وادار به رفتن میکرد ،
همه ی حواسم متوجه قدمهای خودم بود. 
من راه نمیرفتم ، ولی مثل آن دختر سیاهپوش روی پاهایم میلغزیدم و...
شبیه یک جغد شده بودم ، ولی ناله های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم.
شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته های مرا به دقت میخواند. حتما او خوب میفهمید ، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه ی چشمم که به سایه ی خودم نگاه میکردم میترسیدم. 
صادق هدایت  بوف کور
/ 0 نظر / 5 بازدید