کتاب خواب عمو جان/داستایفسکی

خواب عمو جان 
//////////////
داستایفسکى
/////////////
مجید جلیلوند
/////////////
انتشارات یادگار
/////////////
کتاب کوتاهى که در یکى از روستا هاى دور افتاده روسیه میگذرد ، زنى به نسبت هم شهریان خود ثروتمند که با سیاست و حیله سال ها بر زنان شهر حکومت میکند و با ورود یک شاهزاده پیر تصمیم به استفاده از موقعیت برای پیشرفت خود میکند . داستان ساده و بى اضافه است و در نگاه اول  ممکن است  کمى از نویسنده بعید به نظر برسد اما نگاه خاص داستایفسکى البته روانشناسى حرفه اى داستانش باعث میشود پس از اتمام کتاب  خواننده تعجب کند چنین داستانى چه طور ان قدر موثر واقع شده است . مانند دیگر آثار داستایفسکى داستان با یک مقوله خاص فکرى و اجتماعى  رو به رو است که بن مایه داستان را تشکیل میدهد این بار مساله اساسى کتاب تمرکز انسان ها براى جلب توجه دیگران ( تا حدى مانند قمار باز ) و رسیدن به موفقیت با هر روش ( یکى از مسائل جنایت و مکافات ) است .
رمان نسبت به بقیه کار هاى نویسنده کوتاه تر است ، همچنین نوع روایت نیز قدرى متفاوت است و کتاب مثل قمار باز یا خاطرات خانه اموات یک دفتر چه خاطرات در نظر گرفته شده که برخلاف ان دو نقش اصلى نویسنده دفترچه نیست بلکه راوى مشخص نیست ، در واقع فرق اصلى این کتاب با باقى اثار نویسنده این است که  چن نفر داستان را جلو میبرن و مرتب چرخش  داستان حول محور هر شخصیت تغیر میکند .
(٢) قسمتی از کتاب :
بالاخره اسب ها مسافت سه ورست را پشت سر گذاشتند و سوفرون سورچى اورا جلوى عمارت اربابى پیاده کردند .این بناى چوبى یک طبقه با پنجره هاى بلندش و در وسط انبوهى  از درختان زیزفون قرار داشت و به نظر خیلى فرسوده می آمد و به مرور زمان رنگ خاکسترى به خود گرفته بود ، این جا مقر تابستانى ماریا الکساندروونا بود . چراغ هاى خانه روشن بود . 
ماریا مثل گردباد وارد خانه شد و فریاد زد :
کله پوک کجاست؟ این حوله این جا چه میکند ؟ آه ! خودش را با این خشک کرده ! باز هم حمام بخار گرفته ؟ باز هم نشسته و دارد چاى کوفت میکند ! احمق بی شعور چرا ماتت برده ؟ چرا مو هایت را کوتاه نکرده اى ؟ گریشکا ! گریشکا ! گریشکا ! مگر هفته ى پیش به تو دستور ندادم مو هاى ارباب رابزنى ؟
ماریا اول در نظر داشت مهربان تر از این با شوهرش رفتار کند ؛ ولى وقتى دید او دوباره از حمام بخار بیرون آمده و با خیال اسوده مشغول نوشیدن چاى است ، نتوانست جلوى خشمش را بگیرد در حقیقت نگرانى و هیجان خودش را با اسوده خیالى و راحت طلبى شوهرش مقایسه کرد و از بى عرضگى و بى بو و خاصیتى او عصبانى شد ، در این بین کله پوک یا موءدبانه تر بگویم ، کسى را که کله پوک خطاب میکردند در کنار سماور نشسته و از ترس لال شده بود، چشم هایش را باز میکرد. و به زنش، که مثل عفریت جلویش ظاهر شده بود ، خیره مینگریست . در آستانه ى در گریشکا که همیشه خواب آلود به نظر می آمد ظاهر شد و در حالى که پلک میزد  شروع به تماشاى آن ها کرد و بعد با حالت عبوس و ناراضى گفت :
بله ایشان نمیگذارند موهایشان را کوتاه کنم ، صد دفعه با قیچى رفتم پیششان و التماس کردم و گفتم ، خانم تشریف مى آورند و هر دومان را تنبیه خواهند کرد ، اجازه بفرمایید موهایتان را کوتاه کنم ، ولى هردفعه ایشان گفتند : حالا صبر کن تا یکشنبه چون میخواهم موهایم را فر بزنم . 
ماریا که از دست آفاناسى بى گناه لحظه به لحظه خشمیگن تر میشد فریاد زد :
چى ؟ میخواهد موهایش را فر بزند ؟ پس حالا دیگر به کله ات زده موهایت را فر بزنى ؟ این دیگر چه سرگرمى احمقانه ایست ؟ خداى من چقدر این جا ریخته پاشیده است ؟ چه بوی بدى می آید ، حیوان از تو میپرسم ؟ 
بالاخره شوهر بیچاره که از ترس میلرزید ، بدون این که از جایش بلند شود با نگاه ملتمسانه اى گفت : 
مادر ..... جون ! مادر....جون !
الاغ بیشعور چند دفعه به تو بگم به من نگو مادر جون ! مادرجون یعنى چه ، کله پوک! ای بیشعور چه طور جرات میکنى با خانم محترمى که از طبقه اشراف است این طور حرف بزنى ؟!....
 
آفاناسى هر دو دستش را بلند کرد تا از سرش دفاع کند و گفت : 
بله ... بله ، تو هم بالاخره زن ... تو زن شرعیم هستى .... براى این گفتم ... چون بین زن و شوخر ها متداول است ....
آه ، خاک بر سر! الاغ! این چه حرف احمقانه ایست ؟ زن شرعى ! زن شرعى یعنى چه ؟ هیچکس دیگر این روز ها این اصطلاح احمقانه و نفرت انگیز را به کار نمیبرد ! زن شرعى! اصلا چه طور جرأت میکنى به خاطرم بیاورى که زن تو هستم ، ها ، مگر نمیدانى با تمام وجود سعى میکنم این یکى را فراموش کنم ؟ چى، سرت را چرا محکم گرفته اى ؟ آه ؛ ببین چه مو هایى دارد ! بکلى خیس است ! سه ساعت دیگر هم خشک نمی شود ! چه کارش کنم ، حالا چه طور میتوانم اورا با خود ببرم ، چه طور میتوانم او را به غریبه ها معرفى کنم ؟ حالا با او چه کار کنم ؟
ماریا در اطاق بالا و پایین می رفت و با نگرانى دست هایش را به هم میمالید . البته مسأله مهمى پیش نیامده بود و به سادگى میشد آن را برطرف کرد ولى ماریا نمى توانست بر روح مستبد و سلطه گرش غلبه کند ، و به این دلیل برایش ضرورت داشت که دق و دلیش را سر آفاناسى بیچاره خالى کند . اصولا استبداد عادتى است که کم کم ضرورى مى شود . به علاوه همه مى دانند رفتار خانم هاى بعضى طبقات چه قدر در خانه شان با بیرون فرق میکند . من در اینجا سعى کردم از این تضاد بگذرم .
/ 0 نظر / 11 بازدید