سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۴٢

یکی از صاحبدلان، زور آزمایی(=پهلوانی ) را دید به هم بر آمده(=خشمگین) و کف بر دماغ(دهان) انداخته(=حالت خشمگینی). گفت: این را چه حالت است؟ گفتند: فلان دشنام دادش. گفت: این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمی آرد.
لاف سر پنجگی و دعوی مردی بگذار
عاجزِ نفسِ فرومایه چه مردی چه زنی 
گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن
مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی
***
اگر خود بر درد پیشانی پیل
نه مرد است آنکه در وی مردمی نیست
 بنی آدم سرشت از خاک دارد
اگر خاکی نباشد آدمی نیست  
سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۴٢ 
/ 0 نظر / 6 بازدید