سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۱۸

فوق العاده جالب !
.
.
.
 عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید که داروی (=دَوا ) بخورم تا ضعیف شوم، مگر(=تا شاید ) اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند.آورده اند که داروی قاتل(=کُشنده ) بخورد و بمرد!
آن که چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارسایان روی در مخلوق
 پشت بر قبله می کنند نماز
***
چون بنده خدای خویش خواند
باید که به جز خدا نداند
سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۱۸ 
/ 0 نظر / 6 بازدید