سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۴۵

آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت(=بی نهایت زشت) به جای زنان رسیده(=بزرگسال شده) و با وجود جهاز(=رخت عروس) و نعمت(=مجاز از ثروت) کسی در مُناکحت(=عقد زناشویی بستن) او رغبت نمی نمود.
زشت باشد دیبقی(=پارچه لطیف) و دیبا
که بود بر عروس نازیبا
فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری(=نابینا) ببستند. آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب(=جزیره سیلان در جنوب هند) آمده بود که دیده نابینا روشن همی کرد. فقیه را گفتند: داماد را چرا علاج(=درمان) نکنی؟ گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد شویِ زنِ زشت روی، نابینا به(=همسر زن نازیبا بهتر است تابینا باشد) . 
سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۴۵
/ 0 نظر / 7 بازدید