سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۲۷

وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحب دل هم دمِ من بودند و هم قدم ؛ وقت ها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل(=راه) ، منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان، تا برسیدیم به خیل(=گروه)  بنی هلال کودکی سیاه از حیِّ (=باطن ) عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد. اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت.
گفتم: ای شیخ! در حیوانی اثر کرد ترا همچنان تفاوت نمی کند.
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نیست ترا، کژ طبع جانوری
و عند هُبوبِ الناشِرات علی الحِمیٰ
تَمیلُ غُصونُ الْبانِ لا الحَجَر الصَّلدُ
(=هنگام وزش نسیم بر مرغزار ویژه، شاخه های بان در برابرش به این سو و آن سو میگرایند نه سنگ سخت.) بذکرش هر چه بینی در خروش است
دلی داند درین معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانیست
که هر خاری به تسبیحش زبانیست  
سعدی - گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان - حکایت شماره ۲۷ 
/ 0 نظر / 7 بازدید